يك دو بيتي آينه تقديم چشمان سياه .. يك غزل از عاطفه در پيش آواي نگاه .. يك رباعي عاشقي نذر نگاه ساده ات ... يك ترانه حرف دل حرف دل دلداده ات ... يك قصيده خاطره از لحظه سبز حضور ... يك مسمط روشني زانو زده در پيش نور ... موج نو تا خط ساحل مي رود .. بي حضورت راه باطل مي رود ... مثنوي از چشم تو معنا گرفت ... قطره اي هم وسعت دريا گرفت .. قطعه اي چون يوسف گم گشته ات ... مي نگارد عاشق سر گشته ات

...................................


اگر آن ترك شيرازي به دست آرد دل ما را به خال هندويش بخشم سر و دست و تن و پا را هر آن كس چيز مي بخشد ز ملك خويش مي بخشد نه چون حافظ كه مي بخشد سمرقند و بخارا را == اگر آن ترك شيرازي به دست آرد دل ما را به خال هندويش بخشم تمام روح و اجزا را هر آن كس چيز مي بخشد به سان مرد مي بخشد نه چون هاتف كه مي بخشد سر و دست و تن و پا را سر و دست و تن و پا را به خاك گور مي بخشند نه بر آن ترك شيرازي كه شور افكنده دلها را


...................................

درياب كه از او جدا خواهي رفت
در پرده اسرار فنا خواهي رفت
مي نوش نداني كه از كجا آمده اي
خوش باش نداني به كجا خواهي رفت
اي كوزه چو من عاشق زاري بوده است
در بند سر زلف نگاهي بوده است
اين دستي كه بر سر گردن او مي بيني
دستي است كه بر گردن ياري بوده است
اي چرخ فلك خرابي از كينه توست
بيدادگري شيوه ديرينه توست

...................................

مراببوس
برای آخرين بار تو را خدا نگهدار
که می روم به سوی سرنوشت
بهار من گذشته گذشته ها گذشته
من ام به جستجوی سرنوشت
در میان طوفان هم پیمان با قایق ران ها
گذشته از جان بايد بگذشت از طوفان ها
به نيمهء شبها دارم بایارم پيمان ها
که برفروزم آتشها در کوهستانها
آه آه شب سیه سفر کنم ز تيره ابر گذر کنم
نگه کن ای گل من سرشته غم
به دامن برای من ميفکن
دختر زیبا امشب بر تو مهمانم
در پیش تو میمانم
تا لب بگذاری بر لب من
دختر آن برق نگاه تو
اشک بی گناه تو
روشن سازد يک امشب
من مراببوس
مراببوس
برای آخرين بار تو را خدا نگهدار
که می روم به سوی سرنوشت




No comments: