مجنون به میان موج خون است
لیلی به حساب کار چون است؟
مجنون،جگری همی خراشد
لیلی نمک از که می تراشد؟
مجنون به خدنگ خار سفته ست
لیلی به کدام ناز،خفته ست؟
مجنون به هزار نوحه نالد
لیلی چه نشاط می سگالد؟
مجنون همه درد و داغ دارد
لیلی چه بهار و باغ دارد؟
مجنون کمر نیاز بندد
لیلی به رخ که باز خندد؟
مجنون ز فراق دل رمیده ست
لیلی به چه حجت آرمیده ست؟
لیلی به حساب کار چون است؟
مجنون،جگری همی خراشد
لیلی نمک از که می تراشد؟
مجنون به خدنگ خار سفته ست
لیلی به کدام ناز،خفته ست؟
مجنون به هزار نوحه نالد
لیلی چه نشاط می سگالد؟
مجنون همه درد و داغ دارد
لیلی چه بهار و باغ دارد؟
مجنون کمر نیاز بندد
لیلی به رخ که باز خندد؟
مجنون ز فراق دل رمیده ست
لیلی به چه حجت آرمیده ست؟
.........................
پسرك ! گريه نكن ! چوب قلم رو مي شكنم
من مثه معلمت مشقات رو خط نمي زنم
دفتر تازه بيار مشقاي من جريمه نيس
مشق شب رو پاره كن مشق طلوع رو بنويس
رنگ روزگار نباش ! يه دس صدا داره هنوز
بودنت تو دايره نقطه ي پرگار هنوز
وقتي دريا ميگه نه تو قطره باش بگو بله
دسته ي تيغ تبر ‚ چوب درخت جنگله
همه قصه ها دروغه ديگه چش براه نباش
قصه رو خودت شروع كن اين مداد رو بتراش
بنويس جاي كبوتر روي ابراس نه تو چاه
بنويس تا بشكنه طلسم اين تخته سياه
رنگ روزگار نباش ! يه دس صدا داره هنوز
بودنت تو دايره نقطه ي پرگار هنوز
وقتي دريا ميگه نه ! تو قطره باش بگو بله
دسته ي تيغ تبر چوب درخت جنگله
من مثه معلمت مشقات رو خط نمي زنم
دفتر تازه بيار مشقاي من جريمه نيس
مشق شب رو پاره كن مشق طلوع رو بنويس
رنگ روزگار نباش ! يه دس صدا داره هنوز
بودنت تو دايره نقطه ي پرگار هنوز
وقتي دريا ميگه نه تو قطره باش بگو بله
دسته ي تيغ تبر ‚ چوب درخت جنگله
همه قصه ها دروغه ديگه چش براه نباش
قصه رو خودت شروع كن اين مداد رو بتراش
بنويس جاي كبوتر روي ابراس نه تو چاه
بنويس تا بشكنه طلسم اين تخته سياه
رنگ روزگار نباش ! يه دس صدا داره هنوز
بودنت تو دايره نقطه ي پرگار هنوز
وقتي دريا ميگه نه ! تو قطره باش بگو بله
دسته ي تيغ تبر چوب درخت جنگله
..........................
کاش یک قطره وفا داشت دلت
ذره ای میل به ما داشت دلت
کاش بر عفوِ تو اُمیدی بود
کاش قهری گذرا داشت دلت
یاد آن روز و شب رفته بخیر
طفل بودیم و صفا داشت دلت
اگر اطراف تو آیینه نبود
تا به امروز جلا داشت دلت
از زمانی که شدی عاشق خود
چشم تحقیر به ما داشت دلت
سادگی ، مهر ، وفا، لطف ، گذشت ...
چه بگویم که چه ها داشت دلت
ذره ای میل به ما داشت دلت
کاش بر عفوِ تو اُمیدی بود
کاش قهری گذرا داشت دلت
یاد آن روز و شب رفته بخیر
طفل بودیم و صفا داشت دلت
اگر اطراف تو آیینه نبود
تا به امروز جلا داشت دلت
از زمانی که شدی عاشق خود
چشم تحقیر به ما داشت دلت
سادگی ، مهر ، وفا، لطف ، گذشت ...
چه بگویم که چه ها داشت دلت
No comments:
Post a Comment