ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست گر امید وصل باشد، همچنان دشوار نیست نوک مژگانم به سرخی بر بیاض روی زرد قصه دل می نویسد حاجت گفتار نیست
..............................
سگی پای صحرانشینی گزید
به خشمی که زهرش ز دندان چکید
شب از درد بیچاره خوابش نبرد
به خیل اندرش دختری بود
خورد پدر را جفا کرد و تندی نمود
که آخر تو را نیز دندان نبود؟
پس از گریه مرد پراگنده روز
بخندید کای مامک دلفروز
مرا گر چه هم سلطنت بود
بیش دریغ آمدم کام و دندان خویش
محالست اگر تیغ بر سر خورم که دندان به پای سگ اندربرم
توان کرد با ناکسان بدرگی ولیکن نباید ز مردم سگی
...................................
چنان در قید مـــــــهرت پای بندم .... که گویی آهوی سر در کمندم
گهی بر درد بی درمان بــــــگریم .... گهی بر حال بی سامان بخندم
نه مجنونم که دل بردارم از دوست.... مده گر عاقــــلی بیهوده پندم
...................................
...........................

No comments: