نمي دانم چه مي خواهم خدايا
به دنبال چه مي گردم شب و روز
چه مي جويد نگاه خسته من
چرا افسرده است اين قلب پرسوز
زجمع آشنايان مي گريزم
به كنجي مي خزم ارام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تيره گيها
به بيمار دل خود مي دهم گوش
گريزانم از اين مردم كه
بامن به ظاهر همدم و يكرنگ هستند
ولي در باطن از فرط حقارت
بدامانم دو صد پيرايه بستند
از اين مردم كه تا شعرم شنيدند
برويم چون گلي خوشبو شكفتند
ولي ان دم كه در خلوت نشستند
مرا ديوانه اي بد نام گفتند.......فروغ
.................................................
آســمان غرّيـــد و بــــاران درگـــرفت
بــاغ عشقم، سبزه ها دربر گرفت
ســــبزه ها روييـد و شــعر آغاز كرد
مــرغ بانگم، با خوشــي پرواز كرد
تا به اســــتقبال گل، راهـي شــود
كيـن شب درمانده را ماهي شود
چــون گل نو، مــرغ باغـــم را بديــد
از وراي قلـــب او بــــــادي وزيــــــد
تا كه شبنم روي گلبرگش نشست
سبزه زارم را گلســتاني بگشـــت
از درون شـــوريدم و گشتم چو ماه
جنگل تاريـك را گشتـــم پادشـــاه
ديــــدگانم ســــو به فـــرداي اميـــد
گل به گلــزارم مكانـــي را گزيـــــد
ايـن گـل اميــــــد، يـك رويــــــا نبـود
از فريــب و حـــيله ي دنيــا نبــــود
در وجـــودش يك حقيقت بود و بس
شـــعر من چون واقعيَت بود و بس
.....................................
زندگي
چون گل سرخي است پر از برگ و پر از عطر و پر از خار
يادمان باشد اگر گل چيديم
عطر و خار و گل و برگ همه همسايه ديوار به ديوار همند
......................
من تموم قصه هام قصه تــــــوست
اگه غمگينه اون از غصه تــــــوست
يه دفعه مثل يه گل رفتي تو دست خزون
سيل بارون و تگرگ ميـومد از آسـمون
بردمت تــو گلخونه که نريزه روي سرت
تا يه وقت خيس نشه بشکنه بال و پرت
نشکني زير تگرگ , نريزه از تو يه برگ
من تموم قصه هام قصه تــــــوست
اگه غمگينه اون از غصه تــــــوست
يه دفعه مثل يه شمع داشتي خاموش ميشدي
اگه پروانه نبود تــــو فراموش ميشدي
آره پـروانـه شـدم کـه پرام سوخته شده
که آتيش دل تــو به دلــم دوخته شده
که بسوزه پر و بالم که راحت بشه خيالم
دارم از تو مينويسم تو که غم داره نگاهت
اگه دوست داشتي بگو تا بازم بگم برايت
انقده ميگم تا خسته شم , با عشق تو شکسته شم
.................................

No comments: