من فداي تو،بجاي همه گلها تو بخند اينک اين من که به پاي تو در افتادم باز ريسماني کن از ان موي دراز تو بگير تو ببند تو بخواه پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ي ابر هوا را تو بخوان تو بمان با من تنها تو بمان در رگ ساغر هستي تو بجوش من همين يک نفس از جرعه ي جانم باقي است اخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنش
............................
من اينك باز مي گويم كلامم را و شعرم را
برايت راز مي گويم تو اي نيلوفر زيبا تو اي تنها و بي همتا
چنان در سحر زيباي كلامت مانده ام مفتون
چنان با حرف حرف شعر تو جدا گشتم از اين گردون
كه ديگر هيچ حرفي جز كلام دوستت دارم نمي دانم نمي خواهم نمي خواهم
دگر اين گيتي پست دغل پروركه ديگر من تو را دارم
به استقبال تو اين بي زبون آمد
برايت هديه ايي دارد اگر چه كوچك و كم قدركه شايد در نظر آيد
و آن جاني ست ناقابل كه در پيش تو قربان است
يكي شكرانه كوچك براي عهد و پيمان است
.........................
1 comment:
salam
veblog zibaii darin
sal no ro be shoma tabrik migam
Post a Comment